تبليغاتX
بــــــاران

بــــــاران

حرف‌هاي ما هنوز ناتمام.....

تا نگاه مي‌كني وقت رفتن است

باز همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه باخبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود

آي....

اي دريغ و حسرت هميشگي!

ناگهان چقدر زود دير مي‌شود!

می روم شاید جایی دیگر.............

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت توسط باران| |

صدای تو مرا دوباره برد
به کوچه های تنگ پابرهنگی
به عصمت گناه کودکانگی
به عطر خیس کاهگل
به پشت بام های صبح زود
در هوای بی قراری بهار
به خواب های خوب دور
به غربت غریب کوچه های خاکی صبور
به کرک های خط سبزه
بر لب کبود رود
به بوی لحظه های هر چه بود یا نبود

به نوجوانی نجیب جوشش غرور
روی گونه های بی گناهی بلوغ
به بوی لحظه های هر کجای کی!
به سایه های ساکت خنک
به صخره های سبز در شکاف آفتابگیر کوه

به عصرهای جمعه ای
که با دوچرخه های لاغر بلند
تمام اضطراب شنبه های جبر را
رکاب می زنیم

به بوی لحظه های بی بهانگی
که دل به گریه ها و خنده های بی حساب می زنیم
به «آی روزگار...» های حسرت دروغکی
به جور کردن سه چار بیت سوزناک زورکی
به رفت و آمد مدام بادها و یادها
سوار قایقی رها
به موج موج انتهای بی کرانگی
دوار گردش نوار...
مرور صفحه سفید خاطرات خیس...

صدا تمام شد!
سرم به صخره سکوت خورد...
آه بی ترانگی!

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط باران| |

کوچه ها را بلد شدم،

رنگهای چراغ راهنما،

جدول ضرب،

دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم 

اما گاهی میان آدمها گم میشوم،

آدم ها را بلد نیستم



واقعا چرا آدما اینطوری شدن!!!

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت توسط باران| |

من از ابر خوشم نمی آید

از باران خوشم می آید

از جستن های شتابان فوراه خوشم نمی آید

از آن هنگام که قامتش را برای بازگشتن خم می کند خوشم می آید

از انفجار شلوغ و تند پرواز ناگهانی کبوترانی که سحرگاه

در آشیان را می گشایم و به شتاب بیرون می پرند

و خود را دیوانه وار به سر و صورت من می زنند

و به هوا می گریزند خوشم نمی آید

از آن هنگام خوشم می آید که با اشاره ی نرمی که از زمین می کنم

کبوتران من در اوج آسمان بالهاشان را باز نگه می دارند

وسینه بر سینه ی نسیم می دهند

و چنانکه گویی به گردابی ناپیدا در افتاده اند

که ارام و نرم چرخ می خورند

خود را با آغوشهای مهربانشان که به روی من گشوده اند

به بام خانه ی من نزدیک می کنند

و لحظه ای بعد همگی در برابرم

به گرم ترین و آسمانی ترین سرده های خویش مرا می نوازند

شریعتی

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت توسط باران| |

در دل من چیزی است

 مثل یک بیشه نور

 مثل خواب دم صبح

 و چنان بی تابم

 که دلم می خواهد

 بدوم تا ته دشت ب

روم تا سر کوه 

 دورها آوایی است که مرا می خواند.


نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت توسط باران| |

شیک و براق

خسته گرسنه آفتاب سوخته.... 

می آمدند و می رفتند

این تنها منظره همیشگی بود

که از پنجره کوچک زیر زمین دیده می شد

 از میان آن نرده های روغن گرفته و تیره

 سهم او از خیابان و هم آن دنیای لوکس

 تنها آمد و رفت کفشها بود

او وصله می زد

 همانطور که بریده ی رویای شبانه اش را  

و سوراخ کفش ها را می پوشاند 

آنگونه که در ذهن کودکانه اش 

حفره های زندگی اش را 

وصله می زد و وصله می زد

سوراخها را می گرفت

فاصله ها را اندازه می کرد

در رویایش چقدر فاصله آدمها کم بود 

و حفره های زندگی اش ناچیز و بی مقدار 

وصله می زد و وصله می زد 

لبهای ترک خورده و آن لبخند کمرنگ......

حالا غروب شده بود

و باز آن رویای کودکانه 

 کاش همه ی کفش ها نو بود


نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت توسط باران| |

 اندوه خود راپنهان مکن

                فریاد بزن

 هرکه باید بشنود میشنود.....

ودوباره بنویس برخطی که نوشته هایت راکج میبرد

ونترس

بار سنگین کلماتت خط راصاف میکند...

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت توسط باران| |


 خالي بودن انسان , شبيه هيچ چيز نيست:

 نه شبيه كتي خالي,

 نه شبيه كيسه اي خالي

 ( چیزهایی که وقتی خالی اند برخلاف انسان خالی

سرپا نمی ایستند)

خالي بودن انسان, بيشتر به پُري مي ماند,

 به پُري پاكتي پر از باد

 تهي از هرچيز;

 پاكتي به ظاهر پُر.

 خالي بودن انسان, اين خالي ي پُر,

 شبيه خالي بودن كيسه اي پر از آجر نيست

 يا شبيه خالي بودن كيسه اي پر از ميخ,

 محروم از نبضي تپنده

 در بسته اي بذر يا بسته اي تخم مرغ.

 

 

 خالي بودن انسان,به رغم ظاهر پُر

 و يكپارچه ي آن, آكنده از هيچ

 آكنده از ذرات به هم پيوسته ي خلاء,

 همچون اسفنج,پر از خالي,

 همچون اسفنج,پر از هواي خالي;

 پري خالي ي انسان,همچون كيسه اي ست

 آكنده از اسفنج ها,آكنده از خلا:

 انسان خالي,حجمي خالي

 يا خلايي آكنده از خيال بودن.

 

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت توسط باران| |

سال نومی شود.
 

زمین نفسی دوباره می كشد.

برگ ها به رنگ در می آیند ،

گل ها لبخند می زنند ،

پرنده های خسته بر می گردند

و دراین رویش سبزِ دوباره…

من…تو…ما…كجا ایستاده ایم؟

سهم ما چیست؟..

نقش ما چیست؟…

پیوند ما در دوباره شدن با كیست؟…

زمین سلامت می كنیم و ابرها درودتان باد.

سال نو مبارك

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت توسط باران| |

 از بوته ها حتی شکننده تر اند

مدام از این سو به آن سو می روند

همیشه چیزی را فراموش کرده اند

شکی نیست چیزی کم دارند ، چیزی که معلوم نیست چیست

اگرچه گاه خود را بس مهم و جدی نشان می دهند

و به راستی جدی اند، تا حد اسفناکی جدی اند

بیچاره ها انگار هیچ چیز نمی شنوند

نه ترانه ی هوا و نه راز علفزاران را

نیز به نظر می رسد نمی بینند همه ی آنچه را

که به چشم ما ساده و قابل رویت است

و آنها اندوهگین اند و در هجوم اندوه، وحشی

همه ی احساساتشان در چشمانشان موج می زند که

با پلک بر هم زدنی گم می شود

و از آنجا که چیزی از کوه ها در آنها هست

از سر تا پا سرد و نفوذ ناپذیر

محال است بتوانند رهایی یابند

از قالب سرد لازم و همیشگی خود

شاید آنها( چه کسی می داند؟)

از موهبت خدادادی نسیان برخوردارند

برای از یاد بردن مسایل و مشکلات

و از اندرونی تهی و بی انتها

که فریادشان به گاهِ آرزو، عشق و حسادت

اینگونه احمقانه و دردناک می نماید

فریادی که منتشر می شود

و در علفزار زمان همچون سنگهایی آزارنده فرود می آید

و آرامش آب و علف را بر می آشوبد

چندان که ما دشوار و طاقت فرسا بیابیم

نشخوار حقیقتمان را!

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت توسط باران| |

Design By : Night Melody